ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

17

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

مرقوم فرمود : از امير المومنين على بن ابى طالب ، به معاوية بن صخر بن حرب . اما بعد ، همانا نامه‌يى از تو براى من رسيد ، نامهء مردى است كه نه او را بينشى است كه هدايتش كند و نه رهبرى كه او را به راه راست آورد ، هواى نفس او را فرا خوانده و او اجابت كرده است و گمراهى او را رهبرى كرده و او از آن پيروى كرده است ، چنين پنداشته‌اى كه گناه [ واهى ] من در مورد عثمان بيعت مرا كه بر عهدهء توست تباه كرده و حال آنكه به جان خودم سوگند من هم فقط مردى از مهاجران بودم همچنان كه آنان در آن كار در آمدند در آمدم و همان گونه كه ايشان از آن بر آمدند بر آمدم ، و چنين نيست كه خداوند آنان را به گمراهى جمع فرمايد و بينش آنان را فرو كوبد و كوردلشان قرار دهد . و از اين گذشته ترا با عثمان چه كار كه تو مردى از بنى اميه هستى و پسران عثمان به مطالبهء خون او از تو سزاوارترند ، و اگر مى پندارى كه تو در خونخواهى تواناترى ، نخست به بيعتى كه مسلمانان در آمده‌اند در آى ، سپس از آن قوم پيش من محاكمه آور . اما اينكه ميان خودت و طلحه و زبير و ميان مردم شام و مردم بصره فرق نهاده‌اى ، به جان خودم سوگند كه اين موضوع براى همه يكسان است ، كه بيعتى همگانى بوده است و در آن اختيار و تجديد نظرى نيست . اما شرف من در اسلام و نزديكى من به رسول خدا ( ص ) و جايگاه من در ميان قريش را هم ، به جان خودم سوگند ، اگر مى توانستى انكار كنى انكار مى كردى . سپس على ( ع ) نجاشى را ، كه يكى از افراد قبيله بنى حارث بن كعب است ، فرا خواند و به او فرمود : پسر جعيل ، شاعر شاميان است و تو شاعر مردم عراقى ، پاسخ آن مرد را بده . او گفت : اى امير المؤمنين نخست شعر او را براى من بخوان . فرمود : هم اكنون شعر آن شاعر را براى تو مى خوانم و اشعار كعب را براى نجاشى خواند و نجاشى در پاسخ چنين سرود : « اى معاويه چيزى را كه هرگز نخواهد بود رها كن ، كه خداوند آنچه را كه از آن حذر مى كنيد محقق فرموده است . على همراه عراقيان و حجازيان به سوى شما مى آيد . چه خواهيد كرد . . . »